آينه

چشم هايم را مي بندم تا برايت غزلي تازه بگويم.

اما كلمه هايم را در قلبت جا گذاشته ام.

چشم هايم را ميبندم تا تو را بهتر ببينم و

آينه را براي ديدن تو آماده كنم ستاره ها را گرد مي آورم

و در دست هر ستاره يك آينه و در درون هر آينه ،

تو با فانوسي در دست ايستاده اي.

من از بين همه اشيا ، آينه را بيشتر دوست دارم.

چون مرا به ياد چشمان تو مي اندازد و هر وقت كه دلم

تنگ شد ، مي توانم سراغ ديروز را از آن بگيرم.

ذهن زیبا (3) - احساسات

بیشتر مردمانی که احساسات ظریفی دارند

              در آزردن احساساتت شتاب می کنند

                          تا مبادا بر آنها پیش دستی کرده

                                  و بر احساسات شان آسیب زنی.

ذهن زیبا(2) - راز دل

اگرگل ها٬گل های زیبا٬می دانستند که چه زخمی بردلم نشسته٬همراه من

می گریستند تا دردم را درمان کنند.

اگربلبل هامی دانستند که دلم چه بارغمی دارد٬نغمه ای مستانه

سرمی دادند تا رنجم را تسکین بخشند!

اگراختران کوچک می دانستند که چه اندازه افسرده ام٬ازآسمان

به زیرمی آمدند تا اندکی امیدوارم سازند...

اما اینهاهیچ کدام ازهیچ چیزی خبرندارند٬وتنها یک نفراست که

بر راز دلم آگاه است...

ذهن زیبا(1)-زندگی

زندگی دو نیمه است،

یک نیمه آن بردبار و نیمه دیگر سرکش و آتشین است.

عشق همان نیمه آتشین زندگی است.

پیش از آنکه معنای عشق را بدانم ترانه هایش را می سرودم

اما زمانی که مهر راشناختم

واژه های زبانم نفس هایی آرام و نغمه های سینه ام آرامشی ژرف گردیدند.