چشم هايم را مي بندم تا برايت غزلي تازه بگويم.

اما كلمه هايم را در قلبت جا گذاشته ام.

چشم هايم را ميبندم تا تو را بهتر ببينم و

آينه را براي ديدن تو آماده كنم ستاره ها را گرد مي آورم

و در دست هر ستاره يك آينه و در درون هر آينه ،

تو با فانوسي در دست ايستاده اي.

من از بين همه اشيا ، آينه را بيشتر دوست دارم.

چون مرا به ياد چشمان تو مي اندازد و هر وقت كه دلم

تنگ شد ، مي توانم سراغ ديروز را از آن بگيرم.