آينه

چشم هايم را مي بندم تا برايت غزلي تازه بگويم.

اما كلمه هايم را در قلبت جا گذاشته ام.

چشم هايم را ميبندم تا تو را بهتر ببينم و

آينه را براي ديدن تو آماده كنم ستاره ها را گرد مي آورم

و در دست هر ستاره يك آينه و در درون هر آينه ،

تو با فانوسي در دست ايستاده اي.

من از بين همه اشيا ، آينه را بيشتر دوست دارم.

چون مرا به ياد چشمان تو مي اندازد و هر وقت كه دلم

تنگ شد ، مي توانم سراغ ديروز را از آن بگيرم.

بازگشت به زندگي


نسيم آرام صبحگاهي،سيب سرخ رسيده اي را از روي

درخت به زير پايمان مي افكند.

وما بي اعتنا،چشم برسيبهاي نارس روي شاخه ها دوخته ،

به انتظار رسيدنشان نشسته ايم.

صبحي دوباره نسيمي آرام وتكرار قصه افتادن سيب رسيده.

گذر زمان ، شاخه هاي خالي و دانه هاي سفيد برف خبر از

پايان رسيدن هاست.

اينك ماچه ساده ، به اميد سيب هاي نارس فرداها از كنار

سيبهاي رسيده امروزمان ميگذريم،بدون چشيدن طعمي از آن.

به خودمان بياييم؛شايد پايان فصل رسيدن هايمان نزديك باشد.